دست به تن این روزها نمیزنم . می ترسم قرارش به هم بخورد .. مثل حال من که این روزها به همه چیز دارد عُق می زند .. حالم از همه ی ترکیبهایی که رو به روی چشمهایم تجزیه میشوند بدجوری به هم میخورد .. بدم می آید از تو که حتی نمیفهمی من این روزها آنقدر حالم خوش نیست که حتی شعور بی شعور من هم به حواله کردن ِ دلخوشیهایت به سر ِ یک لحظه از باورم نمی خندد .. پشیمانم .. مثل سگ دارم واق میزنم و دُم تکان میدهم تا شاید بفهمی که دیگر حتی استخوانهایت را که به اکراه جلوی رویم می اندازی مزه ی هیچ قابلمه ی خوشمزه ای نمی دهد ..!!
+
نوشته شده در Sat 30 Aug 2008ساعت 0:6 AM توسط من

همه ی زندگی ام شاعر بود
آنقدر که
قافیه را باخت .
+
نوشته شده در Thu 26 Jun 2008ساعت 11:46 AM توسط من

من فقط یک نفرم که بابایی مرا دخترش صدا می زند .. من یک نفرم که نمیگویم فقط اما بابایی مرا دخترش میداند .. یک نفر که بابایی دوستش میدارد .. یک نفر که بابایی این روزها بدجوری دارد روی اعصابم تاتی تاتی می کند .. دستهایش را روی سر من می گذارد .. گیرهای پدرانه میدهد و میخواهد توانایی های مرا بخنداند .. دلش برای من میسوزد انگار .. برای دخترش که این روزها چشمهایش خشک نمی شوند .. برای دختری که آنقدر دلش این روزها بغل بابایی میخواهد تا یک دل سیر زار بزند .. که برایش بگوید این روزها اگر این دختر بد اخلاق و لجباز شده فقط به خاطر این است که خود ِ شما همیشه لی لی به لالایش گذاشته اید .. خب لوس می شود دیگر !! گوشم نگرانی های بابایی را پشتش می اندازد .. نمیدانم چرا ؟؟ !! و صدای save شده ای که مدام ذهنم را زیر و رو می کند : // اَلو .. بابایی هستم .. سرما خوردم یک کم .. صدام گرفته .. // .. و چقدر صدایتان را دوست میدارم آن زمان که صدایم می کنید و من احساس می کنم لبریزم از حسی کودکانه .. حسی شاید به خاموشی ِ تمام لحظاتی که به لجبازی ِ دخترک می خندد .. و حالا این دختر بابایی هست که کمی دلتنگ و سرکش ٬ میان لذت خاطراتش رها می شود .. همان دختری که غرق در عذاب ِ کودکانه اش میمیرد ..!! همان که یک دلش کافی است تا برای همه ی صبوریهای پدرانه اتان .. برای همه ی ناز کشیدنها و همه ی قهر و آشتی کردنها ٬ تنگ شود .. بابایی برای دخترش فقط یک نفر نیست .. یک دنیای بزرگ است که یک چشم دخترش کافی است تا همیشه برای همه ی دلتنگی هایش اشک بریزد .. فقط یک چشمش !!
+
نوشته شده در Fri 13 Jun 2008ساعت 11:59 PM توسط من

ما این روزها دلمان میخواهد کبک باشیم .. سرمان را تا پا در برف فرو کنیم و حتی دُمِمان را هم روی کولمان بذاریم و همان زیر بال بال بزنیم .. تابستان است که باشد .. به کسی چه ؟؟
+
نوشته شده در Thu 5 Jun 2008ساعت 9:2 PM توسط من

..
.. بدجوری درد امانش رابریده ذهن باردارم را می گویم کیسه ی افکارش پاره شد !! .. و عقده های چند وقته // همه // خفه . .. .. آنطرف تر یک نفر مدام تکرار میکند هنوز جوانی باز هم می توانی بزائی ب ز ائی .. ائی .. ئی ئی ئی .. و من تکرار می کنم روز و شب با امید خوابیدن ها را فردا را چه دیدی شاید تو هم خندیدی یک روزی .. به شکم چندمت ؟؟ !! .. .. ..
+
نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 12:55 PM توسط من

چقدر زندگی کردن سخت است آن هم از نوع غریبش .. چند روزی هست که بهانه های عجیب غریبی می گیرم .. چند روزی هست که نفسم هی تَنگ میشود و دلم حسابی میگیرد .. چرایَش را خوب می دانم .. فریادی که می کِشم اما نمیشنوم .. صدای من کجاست ؟؟
+
نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 11:34 PM توسط من

..
مهره ی مار داری دندان و نیشش را من خرافاتی نیستم آرزوهایم دست نیافتنی اند ..
+
نوشته شده در Tue 29 Apr 2008ساعت 2:35 AM توسط من
