تبليغاتX
من و MAN

من و MAN

True Beauty

 

...چند روزی مونده بود به عید ... چقدر شاد بود ..می خندید ... ... شادی میکرد و تو عالم بچگیش پرواز ... خیلی سبک .. میرفت بالا ... بالاتر ... تا اوج ! بو می کرد ...  حس می کرد و زندگی !!! با اینکه گاهی هم دلش می گرفت اما سعی می کرد که نفهمه ! اما شب عید که شد فهمید ... گریه نکرد اما داشت می ترکید ... فکر کنم بغض کرده  بود ... چه شبی بود ... هفت سینی نبود ... یعنی نچید !! فکر نکنید بی ذوق بود ... نه! بر عکس ! کلی نقشه کشیده بود که یه هفت سین خوشگل واسه شب عید باشه رو میزش ... می خواست اون گلدونای نرگس و سنبل و که دیده بود بخره ... بلد نبود سبزه بزاره اما یه جایی یه سبزه دیده بود ٬ میخواست بخرتش ٬ یه عالمه جینگیلی مستونش کنه و بزاره کنار سنبل و نرگس  روی میزش ... یه دسته پر از گلهای رز قرمز و صورتی هم ! ... خوشگل میشد نه ؟ ( با اینکه همیشه همه چیز تو خونه ش ساده و یه رنگه .. اما  همیشه عاشق تضاد رنگها ست)  ... ترکیبی از تضادها ٬ کنار هم  ٬ با یه سبد سیب سبز  ( از اونا که هم ترشن هم شیرین ) ... سماق ٬ سیر ٬ سرکه ( وای دلش جوشید ) و سکه ..   هفت تا  تخم مرغ رنگی  که رو هر کدومشون عکس یه جفت چشم می بود ..  ( یکی بنفش ٬  یکی آبی ٬  یکی نارنجی ٬ یکی صورتی ٬ یکی زرد ٬ دو تا هم سبز ) .... و هفت تا شمع روشن  با  ۲ تا عروسک عسلی کوچولو جای ماهی ...  به چشم میومد ... مگه نه ؟؟؟ فک کن !!!!!

عید شد ... عجب عیدی !!! مهمونی رفته بود با MAN ... درست لحظه ی تحویل سال ! توی همون مهمونی با یه عالمه ایرانی دیگه ... آخر شب هم که برگشتند خونه ... در که باز شد هیچ بویی از عید نمیومد .. جز بوی غریبیش ... تنهاییش ... جز بغض دلتنگیش همراه با سکوت ... سکوت ... سکوت !!! عجب تحولی ! چقدر نو ... ! لی لی لی لی لی لی ... مبارک !! دمب شما ۳ چارک !! یعنی چقدر اونوقت ؟؟ بی خیال عروسک !

خواهر زاده ش مریض بود ... چقدر دلتنگ بود .. مامانش گریه می کرد ... باباش می خندید ... برای زندگی تنها خواهرش یه عالمه دعا میکرد ..برای تنهایی برادرش نگران بود ...چقدر دلش میخواست بره سر خاک و عید رو با همه ی اونایی که نبودن باشه ... با یه بچه ی گرسنه ی در حال گریه که دماغشم آویزونه و دلش حتی نون بیات میخواد ...با یکی که دلش حسرت لباس نو شب عید و داره  ... با یه آدم عزادار .. با یه مریض تو بیمارستان .. با یه روانی تو تیمارستان ... تو یه خونه ایی که بخاری نداره ... تو یه خونه ایی که برق نداره ... تو یه جایی که فقر میبود ... با یه عالمه آدمه به قول ما آدما بدبخت اما بی چاره !!! با یکی که میدونه چند وقت دیگه داره می میره و هیچ امیدی به زندگی نداره ٬ اما ٬ داره زندگی میکنه با انتظار مرگ !!!  دلش مستی میخواست ... شراب .. سیگار .. چقدر راستی ؟؟؟ چی شد ؟؟؟ هیچی ... بر عکسشم هیچی نمیشد .. آب از آب تکون نمیخورد .. نه می دید و نه دیده میشد !!! چقدر دلش می خواست بشینه با شوهر خواهرش ٬ جدول حل کنه ... چقدر دلش میخواست  با بچه های خواهرش عاشقی کنه ... چقدر دلش همون یه لحظه ای رو میخواست که وقتی عیدی هاشونو میداد ٬ اونها از ذوق جیغ می کشیدند  و دیگه حتی یادشون میرفت که  ....... خاله به چند من ؟؟؟؟ پدر شوهر و مادر شوهر دلتنگی می کردند .. MAN هم بی تابی میکرد .... خودش اما ... هی طناب بازی میکرد .... آها .. بپر بالا ... بپر پایین ... یکی ...دو  تا ... سه تا ...پس چند تا ؟ از نفس افتاده بود !! من میگم یه مرغ دارم روزی هفت تا تخم میزاره  ... چرا هفت تا ؟ پس چند تا ؟ دو تا !!! چرا دو تا ؟ پس چند تا ؟؟ یک تا ... چرا یک تا ؟ پس چند تا ؟؟؟ بابا بیخیال ... اصلا صفر تا ... تا ب تا ... چقدر دلش تخم مرغ رنگی می خواست ... دلش پوسیده بود ... به به !! چه بوی گند خوشبویی .... ببخشید مارک عطر شما چیه ؟؟؟  ( توی کما بمونی ... )

تو ایام عید .. هم مهمونی رفت .. هم مهمونی  داد .... ۱۳ به در هم جایی نرفت .. به در نشد ... هنوزم به تنشه ... دلش نمی خواست ببینه که سبزه ها رو گره میزنن و میندازن دور ... این یعنی چی ؟؟؟ چرا سبزیها رو دور می کنن اونم با گره های کور ... این روزها هم میگذره ... همه چیز خوب میگذره ... با MAN هم روابط عالی ... دیشب فکر میکرد که از آخرین باری که با MAN یه ذره دعواش شده بود ۶ ماهی میگذره ... چقدر MAN رو دوست داره ... و چقدر MAN  هم بیشتر و بیشتر !! این یعنی خوشبختی ؟؟؟؟ کاش میشد یه ذره ش مال شیرین باشه .. براش دعا  کرد .. دعا .. دعا .. دعا ... با مادرشوهرش صحبت میکرد .. من : الو ٬ مامانیها .. مادرشوهر : جون دل مامانیها .. من: بیها اینجا ... مادر شوهر : الهی قربون دلت برم من .. بیام اونجا ؟؟؟ کی بیام ؟؟ امشب بیام خوبه ؟؟؟ من : آله .. بیها ... الآن بیها .. همین حالا ..  من: میگم مامانیها .. نمیشه از توی سیم بیهای اینجا ؟؟... مادر شوهر : آخه مامانی من که گنده ام از این تو بیام سیمه پاره نمیشه ؟؟ ولی باشه الآن میام مامانی .. من : میخوام .. بیها .. قول دادیها .. مادر شوهر : قول دادم !!! ... چقدر دلش میخواست ... فکر می کرد این مادر شوهره ؟؟؟ پس چرا بدجنس نیست ؟؟؟ کاش میشد مال حدیثه باشه ...  چقدر حضور MAN رو حس می کنه ... و همه ی عشقش رو ... کاش میشد  برای سحر باشه ... سر صبحی دوباره اون بچه رو دید که ناز میخندید .به چی می خندید ؟؟ به من ؟؟؟ یاد بهار و خنده های دانیل نازش افتاد .. یعنی کجان ؟؟ رفتن ایران یا دارند تدارک سفر رو میبینند .. همه ی آرزوهای خوبش برای این مادر و پسر.... بعدش با MAN می رفت بیرون .. فرصت نبود صبحانه بخورن ... MAN  چند تا شکلات برداشته بود براش با یه لیوان چای که تو ماشین بخوره .. MAN : برات شکلات برداشتم ... چای هم ریختم ٬ رو میزه ... بردار بیار تو راه بخوری ... من : من چای نمیخورم .. اما بده  من ... ( در حالی که داشت کفشهاشو می پوشید ٬ دستهاشو هم به طرف MAN دراز کرده بود ) .. بده  من ... MAN : چی رو ؟؟ من : شبلی ها رو  MAN : چی چی ها رو ؟؟ من : شبلی ها رو  MAN : شبلی چیه ؟؟؟  من : شکلاتا رو .. MAN : شبلی یعنی شکلات  ؟؟؟؟ من : آخه یه نی نی گولویی هست .. مامانیش تو وبلاگش نوشته بود که به شکلات میگه : شبلی .. MAN : بیا بگیر شبلی هاتو ..  من :مرسی !! یاد ریحانه افتاد ... کاش همه ی اون شبلی ها رو میشد بده بهش ..  و همه ی عطر های گل یاس رو هم به مامانش زهرا ... دل پیچه ی بدی داشت ... دادش در اومده بود .. اما به روی خودش نیاورد بعدش ... کاش میشد همه ی دل پیچه های شقایق ٬ دخمرک دریا هم مال اون  ...  فکر میکرد چی میشد اگه میشد ۳ ماه از زندگیشو بر میداشتن میدادن به نگین تا زودتر ماهی کوچو لوشو ببینه .. یا از اینهمه وقتی که داره یه ذره هم بده به ثمین و رها تا دیگه وقت برای درس و دانشگاه کم نیارن ... حداقلش یه کوچولو که بتونن سرشونو بخارونن ... هر چی آرامش داره بده به گلی تا دیگه ننویسه خپل  بیقواره بی خاصیت ! امشبم مثل همیشه ست .. آره !!! من و دل خودم ... فرشته ؟ یعنی چی ؟؟؟؟یاد خاطرات زندگی خودش افتاد ... اونو میگم .. همون که وبلاگ یواشکی داره ... من هم یواشکی می خونمش ... راست میگه ... چیه؟ ضعیفم ؟ جدی؟ خب هستم . مگه همه آدمها مثل همند؟ مگه همه باعرضه هستند؟ مگه همه از فولاد هستند؟ مگه حتما باید توی زندگی همه اتفاق عجیب و غریبی بیفته تا حس خوشبختی از بین بره ( یا بیاد ). یکی ممکنه با یک نسیم کوچولو هم بلرزه و یکی ممکنه دربرابر گردباد هم بایسته . چیه ؟ چرا داد می زنم ؟ دلم می خواد . به خدا هر کی کامنت بذاره که پاشو و صبور باش و بایست و زندگیتو نجات بده کامنتشو تایید نمی کنم . نمی تونم . حالشو ندارم . خستم . نمی تونم . آره . آره . آره. خب که چی؟ بذار حداقل با شماها دعوا کنم . چرا یکی به من نمی گه بی خیال . چرا یکی به من نمی گه گور بابای ................؟ چرا یکی منو درک نمی کنه ؟ مگه جون آدم جون سگه ؟ چیه خب؟ لابد می گین چقدر مسئله رو بزرگ کردم و چقدر قیل و قال می کنم . خب اصلا مسئله کوچولو . اصلا من خوشبخت تر از هزاران زن . اما دلم می خواد با خودم هم قهر باشم !!!

ته مونده :

من دوست دارم نیمه ی خالی لیوان و پر کنم .. انقدر که سر ریز شه  ........ یه عالمه ش هم حروم شه حتی !  هیچم اسراف نیست .. اشباع بشه  .. ( درست نوشتم ؟ ) خب ٬ از روی هر غلط ٬ چند بار٬  باید غلط کنم!!!!!!! ... به جایی ... به کسی ... به چیزی که بر نمیخوره .... می خوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در Thu 5 Apr 2007ساعت 2:22 AM توسط من

واسه رفتن تن من یه خواهشه

 

+ نوشته شده در Tue 27 Mar 2007ساعت 3:52 AM توسط من

 

سرخ

سفید

سیاه

سرد

سکوت

و

سیخ با من ..

هفت تا

! چقدر هم میمون !

 

+ نوشته شده در Fri 23 Mar 2007ساعت 8:58 PM توسط من