تبليغاتX
من و MAN

من و MAN

True Beauty

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه ی عمرم را

بیراهه خواهم رفت .  /  حسین پناهی  / 

+ نوشته شده در Tue 17 Jul 2007ساعت 9:30 PM توسط من

..

یک لحظه سکوت

شیطان می شود

فراموش نمیکند نیمه شب را سیندرلا ..

و خواهرهای ناتنی اش حیرت می کنند !!

دخترک بدهکار می شود ..

سیندرلا می خندد

و

شیطان سکوت می کند .

+ نوشته شده در Mon 16 Jul 2007ساعت 7:11 PM توسط من

همین طوری الکی خوشم واسه خودم .. انگاری یه جورایی هم خیلی تابلوئه که یه مرگیم هست آخه .. آخه چه مرگته لعنتی ؟؟ تو که همش داری می خندی ؟؟ MAN خوبه و من هم باید باشم !! زیادتر از همیشه کار می کنه و من همیشه غصه ام میشه از خستگیش !! من هم که همیشه هستم و نیستم .. اون موقعی هم که MAN  هست ٬ من نیستم .. خیلی کم همو می بینیم .. دلم خیلی براش تنگ میشه .. اینروزها بیشتر از همیشه !! نمیشه ؟؟ وقتی دلت تنگ  میشه !! سنگ میشه .. صفر میکنم ٬ شماره نگیر !!

خواب دیدم که :

ورود گنجشکها با پای پیاده ممنوع

شاید خطا رود تیرش

اما  همیشه هم خطا روا نیست

..

کاش باز هم ببینم .

 

+ نوشته شده در Mon 9 Jul 2007ساعت 10:21 PM توسط من

یک نفر که خوشبخته و پدر و مادرشوهر بدجنس نداره و دختر و پسر  کوچولوی نانازی شیطون نداره و بچش دل پیچه نداره و وقتش هم به اندازه کافی در اختیارشه و همه ی اختیار زندگیش دست خودشه و یه MAN مهربون داره و خودش و همه ی اعضای خانواده ش در کمال سلامت مشغول به زندگی هستند ... ممکن نیست که دلش مثل دل من تنگ باشه  ؟؟

+ نوشته شده در Sat 7 Jul 2007ساعت 4:59 PM توسط من

 ؟

بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟  /  حسین پناهی  /

ته مونده :

۱ ) یه حرف عجیب بزن ..

۲ ) من آدم عاقلی هستم !!

۳ ) عجیب تر از این شنیده بودی ؟؟

+ نوشته شده در Fri 6 Jul 2007ساعت 4:37 PM توسط من

هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد ...  /  click here  /

+ نوشته شده در Thu 5 Jul 2007ساعت 5:59 PM توسط من

...حالم خوبه .. MAN هم حالش خوبه و هیچ مشکلی نیست . اما من  اینروزها زیاد حوصله ی هیچکس و هیچ چیزی رو ندارم . از همه چیز بدم میاد ٬ از همه کس ٬ از همه ی آدمای دور و برم !!! همه و همه !!! خیلی تنفر دارم اینروزها !!! زیاد .. زیاد .. زیاد .. کسلم و حسابی قاطی .. همه انگار یه جورایی خنجر تو دست و خنده به لب هستن . حسم اینه دست خودمم نیست .. خسته نیستم اماااااا بی حوصله ی بی حوصله هستم .. هیچ حسی هم نسبت به هیچی ندارم .. نسبت به هیچ کس .. نسبت به هیچ جا .. مگه من چقدر جون دارم ؟؟؟ هان ؟؟؟؟ دلم میخواد نق بزنم .. دلم میخواد غر بزنم .. مگه چی میشه ؟؟؟ همیشه که نباید خوش اخلاق باشم ؟؟ میخوام بداخلاق بشم ..  نمیتونم ؟؟ میتونم !!! نمیخوام ؟؟؟ می خوام !!! دلم برای خودم خیلی میسوزه ... دلم برای خودم تنگ شده ... من خودمو می خوام .. این من و دوست ندارم ... این من ٬ من و از من میگیره .. دوست ندارمش ... باهاش قهرم .. مامانمو میخوام .. دلم فالوده ی زعفرونی با آب طالبی میخواد .. میخوام شیر و مرغ و با هم بخورم !!! با فلفل فراوون و ترشی ... مریض میشم ؟؟ به درک !! مگه الآن سالمم ؟؟ خلاصه همش دلم میخواد خودمو بکوبونم به در و دیوار . موهامو  بکشم . بالش دوست دارم .. بخوابم همش !!! یه پتو هم بکشم روم ...آخه من خیلی سرماییم .. سردم نشه . اون پتو گلبافت مشکیه رو که از ایران آوردم دوست دارم .. خیلی نرمه .. اما باید بشورمش واسه همین نمیشه بکشم روم .. چه حیف !! دستام خیلی درد میکنن .. دلم براشون میسوزه ..آخه گناهن .. بیچاره ها فکر میکنند که من براشون دلسوزی می کنم ... اما منکه اهمیت نمیدم .. به درک !! باباش مرده ... خبرشو دادیم بهش .. سخت بود .. باورش نمیشد .. گریه میکرد .. پاهاشو می کوبوند به زمین ... خود زنی می کرد .. خداااااااااااااا .. تحمل نداشت .. چیزی نتونستم بگم .. آروم نمیشد ؟؟؟ میگفت هیچکی نمیفهمه !! راست میگفت .. منکه نمیفهمیدمش .. باباشو خاک کرده بودن و اونم اینجا تو غربتتتتت عزاشو میگرفت .. می فهمیدم آیااااااااااااااا ؟؟ هرگز !!! امسال عجب سال باحالیه ... buzz نزن .. دینگ نده .لعنتی با توام .. نزن !!! نزن !!! نزن !!! من از من گسیسته ام .. یه چیزی برام بنویس .. .. می خوام .. نمی خوام .. دروغ بسه !! بسه !! بسه !!! داره میخونه :

خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آشغالم باهات حرف دارم

خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره ؟؟؟

 

ته مونده :  خودخواه !!

+ نوشته شده در Tue 3 Jul 2007ساعت 11:59 AM توسط من

شب بود و از شدت سرما به خودش می لرزید .. دستاشو گذاشته بود توی جیبش و شالگردنشم محکم پیچیده بود دور گردن و صورتش  و همه ی ذهنش درگیر اشتباهاتی بود که مرتکب شده بود .. خدایا ... چه اشتباه بزرگی .. خیلی زود بود ..خیلی .. چرا ؟؟ چرا ؟؟ چرااااا ؟؟ چرا اون ؟؟ داشت تقاص چیو  پس میداد ؟؟ همه ی استخونهاش ازشدت سرما به درد اومده بودند و مغزش می سوخت از اونهمه علامت سوال ؟؟ دیگه طاقت نداشت .. بیقراریهاشو  با یه  عالمه حرف  گفته و نگفته همراه با اشک فریاد میزد .. انگار هیچکی نمی شنید .. انگار هیچکی نمیفهمید .. دستهایی که پرتش کرد سمت نیمکت یخی و محکم با همه ی قدرتش دور گردنش و  گرفته بود و خفه شو .. خفه شو .. خفه شد !! دیگه از نیمه شب هم گذشته بود و باید بر میگشت اما دلش نمیخواست  ..  .. کجا میتونست بره ؟؟ کجا رو داشت که بره ؟؟؟ چاره ای  هم نداشت و برگشت با التماس .. و همه ی روزش به جمع کردن تیکه تیکه های غرورش دوباره شب شد  .

+ نوشته شده در Sat 30 Jun 2007ساعت 9:22 PM توسط من |

این صدا آنقدر بلند است که ..

چه فرقی می کند ؟؟

من که همیشه دیوانه ام ٬ بگذار بخندم !!

مستی خنده هایم برای تو .

+ نوشته شده در Fri 29 Jun 2007ساعت 2:35 PM توسط من

.

.

صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا
بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه سالوس
کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمـنان چـه دریابد
چراغ مرده کـجا شمـع آفـتاب کـجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کـجا رویم بـفرما از این جـناب کـجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کـجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا   // حافظ //

.

.

داشتم فکر میکردم که اگه یک بار دیگه متولد می شدم چی کار میکردم ؟! .. !؟

.

.

+ نوشته شده در Thu 28 Jun 2007ساعت 1:10 AM توسط من

..

نمیدانم شاید قرار است اتفاقی بیفتد

از او برای ادامه ی زندگیم کمک می خواهم

با کمی گریه  ..

+ نوشته شده در Wed 27 Jun 2007ساعت 1:56 PM توسط من

.

.

همه ی دیروز را آدامس قورت می دادم

و همه ی امروز را نفرت

چه لذتی دارد این همه !!

.

.

+ نوشته شده در Fri 22 Jun 2007ساعت 7:3 PM توسط من