تبليغاتX
من و MAN

من و MAN

True Beauty

من که هر چی میگذره تحملم کمتر میشه امااااا چه میشه کرد ؟؟
سهم ما هم از زندگی همین هاست ..
همین بی قراریها .. همین بی تابی ها .. همین خاطره ها .. همین هآآآآآآآآ ..
هآآآآآآآآ .. قدرش و بدونیم .. میشه که همین هاهآآآآآآآآ رو هم نداشته باشیم هآآآآآ.. میشد که نداشته باشیم ..
هآآآآآآآآآ .. هر کسی به دنیای خودش به هر شرایطی وصله پینه است دیگر هآآآآآ.. چه میشود کرد ؟؟ هآآآآآآآآآآ ؟؟؟ ن ؟؟؟ .......بدوزیم ....... بدوزیم ....... باید بدوزیم وصله ی  این تن و روح  پاره امان را به این شبها و روزهای پینه اییه مان ... آخر همه ی اینها فشن هستن دیگر ٬ جیگر. عجب مایه دار هستیم ما هآآآآآآآآآآآآآآآآآ ٬آن هم با اینهمه تورم هآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا .!! ن ن ن ن ن ؟؟ ..

+ نوشته شده در Wed 17 Oct 2007ساعت 10:37 PM توسط من

مثل یک فنجان قهوه ی تلخ ٬ تلخم .. تلخ ام . تلخ .!! حالا که خواندمت میفهمم که خوب فهمیده بودم که از آن سو هم این سوئی هم هست . و حالا این سویت را به سوئی دیگر می خوانم . من اما دیده بودمت .. میدانی ؟؟ من و تو یک جورائی مثل هم هستیم . یک جورائی عجیبیم مثل هم .! درد داریم هر دو تا .. دو تا درد داریم . دردمان درد آشنای هم است اما نوعش فرق می کند . چه فرقی می کند .. مهم دردمان است که هر دویمان داریم می کشیم و خیلی از ماهایمان .  آخ آخ آخ که چقدر دلم آخ دارد وچقدر دلم دلش گرفته ست امشب .بگو آسمان ٬ همه ی روزهایش رابرای من شب کند .. از قول من و زیبا شیرازی هم بگو . بگو حالا که پس پریشب یک وبلاگ دیگر ساخته ام با همین حال و اما هوایی دیگر چرا دیشبش باید اینجا و این روی تو راببینم ؟؟ آن هم اینهمه گس .. گسی ام می آید .. اینجا را دوست دارم بیشتر از آنجای دیگر . من از همون آسمون های آبی می خواهم کوچولو . از اون شکوفه های آلوچه ی درخت پشت باغ خانه امان . از اون صداهای دیروز .. از اون رنگهای خوب .. هوای خوب .. زن خوب .. زن خوب .. زن خوب .. بگو کجاست ؟؟ بگو خب .. بگو ..

+ نوشته شده در Tue 16 Oct 2007ساعت 11:48 PM توسط من

دنیای به این بزرگی و آدمها ی به این کوچیکی .. حالا که من امروز یه نوزاد دیدم که بیشتر باور کنم که آدم خیلی حقیره و از همون بدو تولد این حقارت هم باهاش زاده میشه به اندازه ی هر یه انگشت یه آدم بزرگ که اگه فرو کنه تو سرش له میشه ٬ له میشه ٬ له میشه .. میمیره .. هممون مرده به دنیا میایم و زنده از این دنیا میریم و باز می میریم .. چند وقتیه که احساس می کنم خیلی عاشقم .. عاشق!! یه عشق عجیب و رؤیایی !! دست خودم که نبود .. دست خودم که نیست .. دلم میخواد .. امروز داشتم شمار روزها و شبها رو میکردم به حساب سن و سالمون .. هر دوتائیمون خیلی بچه ائیم .. خیلی کوچیم .. شما سه سالته و من هم هشت ماه .. مبینی ؟؟ فقط اندازه ی یه ذره  از من بزرگتری نه بیشتر .. باید مواظب انگشت بزرگه امان  باشیم .. شما رو نمیدونم اما من زاده ی شما هستم .. راستشو بگو اون شب که من و زائیدی با کدوم فاحشه ای همبستر شده بودی ؟؟ .. حالا با این حساب ٬ من تازه یه ماه دیگه به دنیا می آم . اینجوری هم نگاهم نکن لطفا . شما اولین مردی هستی که داری نطفه هایت را می زائی هی پشت سر هم !! یه مرد بزرگ کوچولو ..

+ نوشته شده در Mon 15 Oct 2007ساعت 1:51 AM توسط من

چشمهایش همان قدر سفید است که بختش هم ..

میخورد , می نوشد , می خوابد ٬ برعکس خیلی از سوسکها ..

شاخکهایی دارد که می تواند آنها را خم کند و در شیار پوزه اش پنهان نماید مثل همه ی سوسکها ..

 سوسکنامه شاید همین باشد ..

شاید هم که حتما نباید همین باشد .!!

+ نوشته شده در Sun 14 Oct 2007ساعت 4:17 AM توسط من

..

 با اینکه از باران متنفریم اما داشتیم به این فکر می کردیم که عاشق چتر باز کردنیم .. !! چقدر توی دلمان یواشکی می خندیم به همه ی این بهانه های سرد در گوشیمان   .. و آن وقت بیهوده دلتنگیمان می آید و می بینیم که دلمان دارد می ترکد . قلقلکمان می آید .. بغضمان را خفه می کنیم .. چشمانمان را می بندیم .. گوشهایمان را با دو تا دستانمان محکم می گیریم و بلند بلند فکرمان را می کنیم که اوه ٬ انگار دارد سو ء تفاهم می شود .. آن شرلی میشویم .!! باور کن .. 

..

+ نوشته شده در Fri 12 Oct 2007ساعت 1:6 AM توسط من

..

هر نقطه یعنی پایان ؟؟

و پایان یعنی مرگ ؟؟

پس نقطه سر خط ؟؟

تولد .. تولد .. تولدت مبارک ..

بیا شمعها رو فوت کن تا پایان ..

و تمام هم نمی شود آنچه که نباید شروع می شد ..

روح این بشر

همه ی توهمات خامش را

بی سر و ته

به نقطه وا میگذارد ..

..

 ته مونده :

خب وقتی ثمره ی یک حمااقت دو نفره باشی ٬ میشی یه احمق ترکیبی مثل من . درست همین امروز که بیست و پنج سال از عمرم میگذره  ٬ احساس میکنم که احمق ترین آدم روی زمینم . مخصوصا اینکه زاده ی مهر هم باشی . !!

..

+ نوشته شده در Sat 6 Oct 2007ساعت 1:35 AM توسط من

 ..

دلم میخواد موهامو خرگوشی ببندم .. یه آبنبات چوبی هم بگیرم تو دستم ..هی لیسش بزنم .. لپام صورتی شه از شیطنت ..دلم میخواد با بابام برم خرید .. دستشو ول کنم .. بپرم بالا .. بپرم پایین .. کودکی کنم .. دلم میخواد بشم همون قدی که وقتی بابام چای میخورد من می نشستم تو بغلش و سرم میخورد به نعلبکیه توی دستش .. دلم می خواد اونقدر بزرگ نمیبودم که وقتی تو خیابون ج- ی- ش- م میگیره ٬ مجبور باشم زورکی  به خودم فشار بیارم تا برسم خونه فقط واسه اینکه زشته ..خیلی هم زشته که یه خرس گنده مثلا مثل من ٬ همون موقع ی گوشه از ی خیابون دنیای به این بزرگی نتونه خودشو نگه داشته باشه .!!

چیه ؟؟ خیلی بی تربیتم ؟؟ خیلی بی کلاسم ؟؟ خب اگه بگم : // پ-ی-پ-ی- // خیلی مؤدب و با کلاس تر به نظر خواهم رسید واقعا آیا اونوقت ؟؟ خب ٬ از همینم خیلی همونم ( نمی خوام اسمشو بیارم ) میگیره . ما که تحمل میکنیم !! شما زیاد به خودت فشار نیار !!

..

+ نوشته شده در Tue 2 Oct 2007ساعت 1:5 PM توسط من

.

.

میدونم .

چی می خواد سرت بیاد خدا میدونه .

خود خدا بهت رحم کنه  .

بدترین حس ممکنه اینه که خودت دلت واسه ی خودت بسوزه .

اینکه با یه کارد میوه خوری بیفتی به جون خودت .

لامصببببببببببب ٬ هم می بره ٬ هم نمی بره .

فقط زجره .

از اونم بدتر اینکه واسه هیچی باشه .

هیچ کاری هم نمیشه کرد متاسفانه .

حتی خودت هم نشدنی هستی.

اونایی هم که دور و برت هستن  متاسفانه نمیدونم چرا نمی فهمن که داره چی میگذره .

ظاهرا هیچ کمکی هم نمی کنن .

یعنی نمی فهمن .

نمیخوان که بفهمن .

شاید هم واسشون مهم نیستی .

گفتم : شاید .

ظاهرا هیچی .

راه درمانی هم نداری ظاهرا .

گفتم : ظاهرا .

زمان .

یا درست میشی ٬ یا نابوووووووووووووووود .

بود ؟؟

نبود .

.

.

احساس می کنم توانایی انجام یه کار کوچیک رو هم ندارم حتی .. !!

کاش دوباره خلق شی بشرررررررر !!

گفتم : بشر .

گفتم : خلق .

گفتم : دوباره .

گفتم : کاش .

گفتم : گفتم .

.

.

ته مونده :

میدونم . دلم میخواد فراموشی بگیرم . ی فراموشیه قـائم . کاش می شد حداقل برای ی مدتی می تونستم برم ی جایی که هیچکس نباشه ..

دارم عکس می شم ٬ بر عکس بخون .

نمیدونم .

.

.

+ نوشته شده در Mon 1 Oct 2007ساعت 2:32 PM توسط من

آدمها بنده ی محبت اند

و شما آدمها ..

هیچ !!

هیچ !!

هیچ !!

.

.

+ نوشته شده در Thu 27 Sep 2007ساعت 9:27 PM توسط من

..

من و دل و یواشکی یه ذره دلتنگی .. و این آهنگ ..

 مِلیون مِلیون مِلیون گل رز

دارم هدیه بهر روی تو

دسته دسته گل برات دارم

کی تو دانی عاشقت منم ؟؟ ..

عطر دو گل پیش هم

خلوت انس همند

دانم داری عشق گل ٬ ریزم به پایت گلم

بستری از گل رز ٬ خواب نازت می برم

رؤیای خوب منی

کاش بدونی دوستت دارم ..

فقط همین !!

..

+ نوشته شده در Thu 27 Sep 2007ساعت 1:41 AM توسط من

 .. دارم باز هم به جایی می رسم که همیشه می گفتی بپا نرسیم ..

دیشب ٬ یک عالمه پیش خدا اشک ریختم تا زندگی اونقدر بره بالا که مجبور نشیم پرواز کنیم ! و دخترک زندگی من از درد ٬ حس خالی حسرت یک حضور خسته رو خسته تر  نکنه !! یه آهنگ شیرین عاشقانه ٬ وقتی که آفتاب غروب میکنه .. از خونه هامون میایم بیرون تا بازی کنیم زندگی رو که چیز بزرگتر از هر چیزی هست که هر کسی برای شروع بتونه خیلی راحت ٬ سختش باشه راحت تر !! خر و پف های زندگی بغلی من عجیب خواب و از چشمام می گیره تا من شدیدا عین این بچه ها ٬ خوردن شصت ( شست ؟ ) با یک دستم ٬ و گرفتن گوشهای مامان با اون یکی دستم رو هوس کنم با شدّت  . !! آروم تر هم نفس نمیکشه تا من به خیال خودم از خیالاتم چشم باز نکنم  و خداااااااااااااااااااااااا من چرا خوابم نمی بره ؟؟ این آسمون بالای سرم هم همش سقفه و حیاط ( حیات ؟؟ ) پشتی خونه امون هم همش سگ داره و گربه !! و من نه میتونم ستاره بشمرم و نه گوسفند با این حساب !! نکن !! 4 دیواریه خونه هم که اختیاری باشه ٬ بی اختیار دلت می خواد بجنگی . !! هی !! بمب پرت نکن هر جا .. این جا .. جای امنی برای پنهان شدن ندارم !! دلم میخواد همینجوری فحش خمپاره کنم . مثلا : // گاو صندوق // خرگوش // hot dog // مثل ان ( با فتح الف بخون ٬ با تو نبودم !! ) به تو چه !! هر جا که هستن !! اینجام ٬ دارم راه میرم دوباره .. !! کیک بخور !! That's your fatE !!خانوم !! آی خانوم کجا کجا ؟؟ میتونی این صداها رو بشنوی .. و یا بشنوی ؟؟ صداهای ناجور از اینهمه جنگ ؟؟ از اینهمه کش ش ش ش  مکش ش ش ش !! صد بار گفتم ٬ اینهم صد بار و یکمییییششش !! به قول خودت : ایششششششش !!

وقتی وحشت هااااااااا بی انتها هستند  ..

و صدا هااااااا همیشه بی حد ..

 می خواهم بخندم .. بی فکر !!

همیشه ٬ همیشه جدال عجیبی است !!

 از همان حس عجیبی که همیشه با من است 

درست مثل تو !!

ته مونده :

بوی پائیز می آد .. ورق بزن !!

یک : میگم به دست می رسیم ؟؟

دو : تقصیر خودته ٬ من که گفتم نکش !! در میره می خوره تو صورتت !!

سه : برگ بریز !!

 چهار : دیر وقته بخوابم ٬ شب بخیر !! یعنی صبح شما  !!

 دیشب ٬ پیش خدا یک عالمه دعا کردم ٬ اونقدر که قدریییییییییی نداره !!

دیشب ..

:دی 

+ نوشته شده در Wed 26 Sep 2007ساعت 3:2 AM توسط من