تبليغاتX
من و MAN

من و MAN

True Beauty

آره با توام .. با خود خودت .. اینجا .. من .. شما و همه ی خاطره هام .. من از تو .. از خود خودش .. اینجا .. من .. شما و همه ی خاطره هاش کلافه ست .. من از اول هم باید نمی بود .. از اول هم باید گول حرفهای مسخره ی دلش و نمی خورد .. آدمها همیشه اشتباه میشن .. خب من هم غلط شدم .. غلط کردم .. غلط کردم .. غلط خوندی .. غلط دیدی .. غلط دادم .. غلط بردی .. دارم مثل یه توپ دارم قلقلیه قل می خورم .. نزده زمین هوا میرم .. نمیدونم تا کجا میرم .. پس کجاست اون دختر بچه ی ساده و شیطون  روزای کودکی .. من امروز دارم با همه ی وجودم از همه ی وجودم ٬ همه ی نفرت و از من  میشورم .. هی دارم میسابم .. میسابم .. میسابم ..  من امروز دل پاک تر از همیشه هی آب می ریزم به سر و روی خودم  و هی به روی خودم هیچی نمیارم که مبادا به روم بیاری و رو مون بیفته به روی هم  که اون روی سگت بیاد بالا  و من هم بدجوری از سگ می ترسم .. دست خودم که نیست .. خب این ترس ریشه در کودکی من داره .. هنوز هم با من هست ..   من همین الآن.. همینجا .. نشستم این گوشه ی خلوت و دستامو گرفتم به صورتم تا روی من و کسی نبینه  که شرمنده ی روی پر روتو برم من دختر  .. ببین من یه خواب بد دیدم .. کاش نمی خوابیدم و به هوس بازی با عروسکهام می رفتم پی بچه بازیهام .. چقدر می گفت : نخواب .. بیدار شو .. بیا بریم با هم .. اما من می گفتم بخوابم و خواب که باشی لولو می آد .. میبره .. می خوره .. و من چقدرحالا  می ترسم .. من چقدر می لرزم .. اینجا .. تو دل لولو .. دیوه بی آزاره ؟؟ روزا که خوابه آره .. اما .. شبا که بیداره ..

یک عالمه حرف زده ام و آخرش این شده است
اصلا مگر حرف زدن کار بیهوده ای نیست
و بیهوده تر آنکه خودت هم به حرفت اعتقاد نداشته باشی
اصلا بر خلاف حرفت باشی و این را بگویی تا برایت حرف در نیاورند
گور بابای حرف مفت
اگر حرفی مانده بگو ولی شاید تو حرف نداری
پس این خدای بیکار چرا سیب را خودش دو دستی نداد
داد که بدهند به تو
تو هم چقدر ساده ای
و چقدر زود باور
اصلا فکر نمی کردی که اینجوری شود
اصلا همیشه که نه
 یکبار بوده است
 و در تو ریشه دوانید
آنقدر آن شیطان حقه باز و دورو از سیب و مزه اش تعریف کرد
که خودت و خودم را گرفتار کردی
حالا گور پدرش
عشق این چیزها را هم دارد
آمدیم دور همیم همین جا
باز چرا ..
حقه های شیطان ...
بس نبود همان یکبار
تقصیر تو نیست
تقصیر من هم که نیست
تقصیر خود خداست
با شیطان کل انداخته و
من و تو را به جان هم
به جان خودم راست می گویم
کسی گوش نمی دهد
پرونده که پرونده نیست
چهار برگ کاغذ ده تومانی است
که آخرش همه را در آتش دوزخ می سوزاند
و حتی گوش هایت را پر کرده است  تا حرفهای خدا
خدا که حرف ندارد
حرف های من
وای نمی دانی چقدر حرف دارم
اصلا بی انصافی است این همه حرف را داده اند به من
تازه می گویی ملافه را هم صبح خودت بشور
همان ملافه هایی که از بهشت که می آمدیم خدا به ما غرض داده بود
من که روم نمی شود این ملافه ها را پس ببرم
خودت برو چند متر پارچه سفید پنبه ای اعلا بخر
دورش را چرخ کن تا آخر ماه ببرم بدهم به خدا
یادم بنداز فردا برایت گلابی بخرم
زمستان است که باشد
باغ پدر بزرگ دوستم همیشه پر از میوه است
ولی باید همان جا که چیدی پولش را هم بدهی
مثل مالیات بر درآمد است
مثل فیش حقوق مادرت
هنوز حقوقش را نگرفته مالیات را از آن کم می کنند
بعد این رفقای قدیمی ام که مرا می بینند
البته بعضی هاشان
می گویند عوض شده ای
همه چیز ، پدر مادر دارش کلی ارزش دارد
و اینها این را نمی فهمند
مثل بنداب های زمین کشاورزی بابا بزرگم
که برای درو ، راه آب را می بست تا دروگرها به راحتی درو کنند
اینها هم دریچه های مغزشان را بسته اند
و هر چیز را در شکل و شمایل همان چیزهای سخیف قبلی ببینند راه نمی دهند
حالا بگو من راست نمی گویم ؟
چند روز پیش رفتم و خوب بررسی اش کردم
خانه هرچه جمع و جور تر باشد آدم راحتتر است
جایی برای خواب که این همه دردسر ندارد
کی بود می گفت : من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب
تو بفکر ...
حالا بگذریم
خوب چیکار کنم وقتی این همه حوصله در من سر می رود
تابستان مادرم مرا برد و همه ی آزمایش های موجود را از من گرفت
هیچ مرگم نبود
ولی من می دانم یه مرگی دارم که انقدر پیچ می خورم
حالا هرچی
خوب است که از هیچ چیز خسته نمی شوم
هیچ و هرگزو همه سه تا کلمه مشکل دار هستند
در استفاده از اینها باید خیلی خیلی دقت کرد
داشتم چی می گفتم ..
آها ..
دوران بچگی
راستی من چقدر خاطره دارم
وقتی فکر می کنم همه چیز را به یاد می آورم
حافظه ام نقطه فراموشی ندارد
بالای درخت توت بودم
توت های رسیده و ارغوانی
من تقصیری نداشتم
بیخود داد و بیداد راه انداخت
آخرش هم کتکش را من خوردم
و توت های خوشمزه در گلویم ماند
مثل همان گازی که از سیب تو گرفتم
سیب گلو را می گویم
بارها  گفته ام
چقدر بچه بودم
چقدر پیر و دانا
چقدر بچه بودم
چقدر سنجاقک گرفتم
پسر عمه ی نادانم دم سنجاقک ها را می کند و جای دم یک چوب فرو می کرد در شکمشان
جالب اینجاست که با این حال چند متر پرواز می کردند
یک شب خواب دیدم یک سنجاقک گرفته ام به چه بزرگی
فکر میکردم پادشاه سنجاقک هاست
ولی دیدم مرده است و خشک شده
همان بهتر که شازده هستم و خشک نمی شوم
اینهایی که گفتم چندتا  اس ام اس  محسوب می شود ؟
کجای این حرفام بهم ربط داشت نمی دونم
مهم کره و مربای آلبالویی است که می خواهیم صبحانه بخوریم
چایی هم که دم کشیده
دنیا ی من تا اطلاع ثانوی از هرگونه اجنبی و آدم بیخود خالیست
بیا این گلا بی ها را بخور
شیرینی خامه ای هم گرفته ام
دوست دارم غذا خوردنت را تماشا کنم
به تو چه
این هم توت
توت های ارغوانی
خودم چیده ام
پول هم نداده ام بابتشان
کتک نوش جان کرده ام
نه ، این از آن توت هایی نیست که لال می کند
بخور عزیز من
بخور خوشگلم
کار بشر شده توجیه اتفاقاتی که برایش می افتد
و ختم به خیر کرن همه چیز
البته فکر نکنی کفر می گم
خیلی چیزها هزار جور دلیل ومنطق پشتش هست
وهمه ی اتفاقات دنیا شبیه هم اند
می دانی چرا
چون قوانین برای همه ی حادثه ها ثابتند
ولی انقدر در جوسازی رسانه ای یه اتفاق کوچک گم می شویم
که یادمان میرود
آن خیابان نزدیک مرغزار
که پر از اجساد قورباغه است
تا چه اندازه برای خدا ...
حالا گیریم که اینطوری نباشد
البته شما هرگز این را نگیرید
دارم فرض می کنم
فرض خلف
اگر اینطوری نباشد که دیگر عدالت معنایی ندارد
یک سری قوانینی  هست که همیشه ثابت بوده
از زمان دایناسور ها تا الان
فقط و فقط هم خود خدا هر هزار سال یکبار
آنهم به خاطر یک شخص مخصوص
مثل من
آنهم فقط و فقط برای او
در این قوانین دست می برد
وگرنه ...  حالا ولش کن
باور می کنی عزیزم
چقدر روحم خسته میشود
آره بابا روح هم خسته میشه
بدتر از جسم
دوش آب گرم هم کارساز نیست واسش
باید گرفت خوابید
تا برود برای خودش بچرد
چقدر برای دربدری دلم تنگ شده است
یک دربدری با کلاس
وقتی دنیا برایت خاکستری می شود
مثل بعد از ظهر های جمعه
دستت را در جیبت می کنی و قدم می زنی
آهنگ هفته خاکستری را مدام برای خودت می خوانی
راستی
روز من سه شنبه است
یادش بخیر پرفسور موری هم روزش سه شنبه بود
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
یادش بخیر
میگفت مثل موش کنار تیر چراغ برق ایستاده بودی وقتی اولین بار دیدمت
چقدر خوب بود
چقدر حرف زدم
چقدر تو خوابیدی و من حرف زدم
دیدی گفتم با چرند یاتم خوابت می کنم
بخواب عزیزم
توت ها و گلابی ها و نون خامه ای ها را گذاشتم روی  ایوون تا تازه بماند برای صبحانه
لطف کن بیدار نشو
چون می خوام دست بکشم تو موهات و نازت کنم ..!!

// تصویر آخر //

 

+ نوشته شده در Wed 21 Nov 2007ساعت 4:16 AM توسط من

.. مثل  زنبور هی دور سرم می چرخی و هی داری  توی سرم  وز وز می کنی و هی .. احمقانه ست .. احمقانه ست .. احمقانه .. تو هیچ وقت نفهمیدی که بدترین جای دنیا سر منه که داری سر به سرش میزاری در حالی که از شدت نفرت دلت میخواد سر به تنم نباشه حتی !!  من هیچ وقت ندونستم که ساعتها میشه دیوانه ببینم .. دیوانه باشم و دیوانه تر بخندم .. دیوانه !!

ته مونده : نگاه قشنگ // علیرضا افتخاری //

+ نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت 2:48 PM توسط من

..

ببین دخملی دارم گوش می کنم .. // گوش کن  // باهشه ؟؟ ..

..

 ..

+ نوشته شده در Fri 16 Nov 2007ساعت 1:47 PM توسط من

من الآن حسم مثل حس همه ی گنجشکهای تازه به دنیا آمده ی دل گرسنه ایی هست که مدام با صدای خراشیده و نخراشیده نوکشان را برای بلعیدن سهمیه ی غذاشان باز و بسته می کنند .. عاشق این سکوتم .. این و این با این  .. آرام ..آرام ..

+ ته مونده .. ساعت ۲:۵۵ // 16 / friday / november // :

به MAN .. از من .. to YOU ..

 YOU !!

you !!

YOU  صدام کردی .. صدام کردی .. نگو نه !!

اگر چه خسته و خاموش بودی 

تو بودی و صدای تو صدام زد

اگر چه دور و ظلمت پوش بودی !!

تو چیزی گفتی و شب جای من شد 

من از نور و غزل زیبا شدم باز

تو گیج و ویج از خود گمشدن ها

من از من مردم و ..

من از من مردم و ..

من از من مردم و ..

 مردم و ..

و ..

..

 //  ابی  // 

+ نوشته شده در Thu 15 Nov 2007ساعت 4:52 PM توسط من

حالا چه فرقی میکنه که من اینجا دارم چه طوری و از کدوم سوراخ دماغم نفس می کشم .. حالا چه فرقی می کنه که من اینجا دارم نفس نفس .. دَم به دَم .. دُم به تله ی این شب و روزهای الکی میدم ..من این روزها خیلی فرق کردم ..  حالا چه فرقی می کنه  که چه فرقی ؟؟ چه فرقی می کنه که چشماتو ببندی یا نبندی .. چه فرقی میکنه که نیت کنی یا نکنی .. که چی باشه .. چه فرقی میکنه که هنورم دلت بخواد که یه روزی تو حافظیه فال بگیری .. ببینم ؟؟ تو هنوزم میترسی از فالی که نمیدونی جوابش چیه ؟؟.. تو هنوزم می ترسی از اینکه چشماتو آروم ببندی و انگشتاتو آروم تر بکشی لابلای صفحات دیوان اشعار حافظ ؟؟ .. از اینکه دلت .. دلت .. دلت بگه همین جاس س و نباشه همونی که باید ببینی .. همونی که باید بشنوی  .. آره ؟؟ نترس .. دیوونه ..  ببین .. من اینجا نشستم و دارم ذره ذره آب جمع می کنم برای گلدونای قشنگ جلوی خونه مون که از بهار میخوام بخرمشون .. من اینجا یواش یواش دارم می رقصم و تمرین میکنم از حالا برای عروسی شاپرکها ..این چیزی که الآن دارم می خورم داره به من میگه // HAVE IT YOUR WAY // ببین .. توئی که نمیدونی معنی بودن چیه ؟؟ توئی که نمیدونی راه مستراح کجاست ؟؟ آروم باش .. آروم باش .. آروم .. گوش کن : زندگی یعنی همین .. یعنی کوکو سبزی  کاملا پخته و آماده شده ی حدیثه که با خیار شور و گوجه فرنگی و هویج و زیتون تزئینش کرده و با نون تازه و یه لیوان دوغ ٬خودش و بچه هاش و آقای خونه نوش جان می کنن .. غیر اینه ؟؟ // دل به کینه نمی سپارم  // .. !!

.. دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد         به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد ..

+ نوشته شده در Wed 14 Nov 2007ساعت 3:14 PM توسط من

.. یواشکی که زندگی کنی یعنی یا دارن می دزدنت ٬ یا دزدیده شدی هزار بار ٬ یا میخوای بدزدی .. به این فکر می کنم که چقدر آدمهای یواشکی توی این دنیای یواشکی ٬ یواشکی دارن همین یواشکی ها رو هم یواشی از بین می برن .. سر صبح که از خواب بیدار میشه .. با یه شور و حال یواشکی شماره ی خونه ی پدری رو می گیره .. مادری که دلش غمگین باشه .. همه ی اون انرژی خواسته شده ٬ خسته میشه و  خیلی آروم و یواشکی از گوشه ی چشم راستش  ول میشه پائین .. میدونی چیه ؟؟ من .. تو .. اون .. ما .. هممون با هم .. دلمون زندگی می خواد .. زندگی هم دلش مَرد میخواد ..  مَرد هم دلش شعور میخواد .. وقتی شعور دلش زندگی نداشته باشه مَرد یعنی مُرد !! به سختی  مَردونگی !! قسم می خورم !!

+ نوشته شده در Mon 12 Nov 2007ساعت 4:44 PM توسط من

..

..

..

.. گاهی سنگها هم از صبوری باز میشن .. میشکنن .. میترکن  .. چه عذابه .. چه تلخه .. چه سخته .. باور کردن یا نکردن هر حقیقتی توی این دنیااا .. احساس می کنم شبیه ۲ تا علامت تعجب شاخدار شدم .. شاید هم شبیه دو تا نقطه ی بی قافیه .. حتی آینه ها هم دو رو دارن .. امروز روی دیگرم را دیدم از رو به رو .. مانده ام پشت سر تغییرها .. تمامی هم ندارند انگار .. دی دل ای دل ای دل ای .. دی دل ای دل ای دل ای .. دلم .. !!

..

..

..

+ نوشته شده در Thu 8 Nov 2007ساعت 3:34 PM توسط من

.. می خواد بگه  : با اون سیب .. با اون نرگسها .. با اون خورشید خانوم .. اون گوشه .. اون بالا .. که زل زده تو صورت من .. تو صورت تو .. همین حالا .. همین حالا .. نمیشه .. نمیشه .. نمیشه فراموش کرد همه ی اون چیزایی رو که از دلت داری میاری بالا ..

+ نوشته شده در Wed 7 Nov 2007ساعت 4:47 PM توسط من

.. مثل کبک سرمون و می کنیم توی برف ..نمی بینیم  .. نمی شنویم که خروس داره میخونه .. ؟؟ خیلی مسخره ست این روزها .. اینجا .. همه چیز .. همه کس .. همه ی این آدمهایی که با دست چپشون ٬ سیب رو به صورت راست حواها میگیرند .. فکرشم کردنی نیست حتی .. چه برسه به باور !! راست یا چپ .. درست یا عوضی ..دیشب خواب دیدم که دارم یک عالمه بادکنک باد میکنم .. هی من نفس میدادم به جون این بادکنکها .. هی اونها هم فرتی فوت میکردند توی دلم .. نفس .. نفس .. از خواب که بیدار شدم دل درد عجیبی داشتم .. !! عجیب نیست حتی  اگه همه ی این روزها به هر طریقی دلبری می کند .. دلبر می شود  .. خب من هم دل دارد دیگر .. سر دلم را  میگذارم رو ی شانه هایت .. بهترین جای دنیاست .. امروز خیال می کنم .. خیال میشوم .. دمبم گردو شکن می رود .. دلم آسمان میخواهد ..  با همه ی ابرهای  کبود توی دلش .. درست همین امروز .. درست همین حالا که می خواهم  ابر شوم .. باران می بارم  .. به گواه همه ی بالون هایی که دیشب تو ی خواب باد شدند .. چتر شو ..

+ نوشته شده در Tue 6 Nov 2007ساعت 1:43 PM توسط من

گاهی وقتها نمیشه انگار .. نمیشه که نمیشه .. هفته ی عجیبی داشتم .. جابجایی از اون خونه و اومدن تو خونه ی جدید .. مریضی این چند روزم که هنوز سرگیجه هام باهامه  .. همش خوابیدم .. بین اینهمه کارتن .. راحت .. هنوز هم خیلی هاش پخشه وسط هر جای خونه .. کارتن خوابی هم عالمی داره .. میگن کارتن سوسک می آره .. خب منم سوسکش .. یه عالمه کار دارم که باید انجامشون بدم .. یه عالمه حرف دارم که باید بزنم .. یه عالمه دلتنگی دارم که باید بریزم دور .. یه عالمه گشنگی دارم که باید سیرشون کنم .. بالاخره با همه ی بدقلقی های لپ تاپم .. با اینکه من زیاد با لپ تاپ راحت  نیستم  .. از همه ی عکسهاش .. از همه ی آهنگهاش .. از همه ی کوچیکی هاش .. با همه ی اینها از همه ی اینها  دل کندم و دلمو دادم به دسکتاپ .. فقط عکس روز برفی و از هر جا به هر جای دیگه  یدک می کشم .. نمیدونم اون به من دل بسته .. یا من به اون .. اون به من آویزوونه .. یا من به اون .. گفتم گشنگی دارم .. نمیدونم با امروز چند روزه که جز آب و یه چند تا لقمه ی الکی از سر نمردن چیز دیگه ای نخوردم .. فکر کنم ۵- ۶ روز .. اما این ۳ روز آخر هیچی نخوردم .. نه که هیچی .. البته اگه بشه آب و موز و نوشابه و چیپس و بعنوان غذا حساباً مالوند به معده .. البته از همینها هم فقط یه ذره .. دلم هیچی نمیخواد ..  از اون خونه اومدن به این جا برام سخت بود .. خیلی سخت .. اما چاره ای نداشتیم .. باید می اومدیم اینجا .. اینجا رو فعلا دوست ندارم .. اما قراره بهش عادت کنم  .. احساس غریبی می کنم .. اینجا تو خونه ی خودم .. خب اینم یه جورشه .. عادت می کنم .. یعنی مجبورم .. امروز بعد مدتها نشستم و-بلا-گ خونی کردم .. یه عالمه از این و-بلا-گهایی که اتفاقهای روزانه رو توشون مینویسن خوندم ..  و-بلا-گهای  یه عالمه مامان که از نی نی هاشون می نویسن .. یه عالمه عکس نی نی دیدم .. یه عالمه شادی .. یه عالمه درد .. یه عالمه روزمره گی .. یه عالمه روز مرگی ( با حرف "ر" ساکن ) .. یه عالمه زندگی رو خوندم .. تقریبا همشون شبیه هم بودن .. اما متفاوت .. من چقدر حرف می زنم .. من چقدر بهانه دارم .. دلم چقدر کوچولو شده ..  MAN  چقدر حوصله ی من و داره .. چقدر با من راه می آد این روزها .. چقدر بهم کمک میده این روزها .. چقدر مهربون تراز همیشه ست .. چقدر تحمل من سخت تر شده .. ممنونم MAN .. ممنونم که سکوت می کنی .. ممنونم که داری  اینهمه من و تحمل می کنی .. من میبینم .. من میفهمم .. چیزی ندارم بگم.. جز اینکه : ممنونم .. ممنون ..

+ نوشته شده در Wed 31 Oct 2007ساعت 10:22 PM توسط من

.. چقدر هوای دلم این روزها یخ کرده .. انگار یک جورائی از دیوانه هم دیوانه ترم .. همه جا تاریک و  تاریک هست و من هم تاریک تر  ..تاریک و سرد تر .. میدانی کوچولو .. این همه ی نیازهای تر و تمایلات قشنگ تر ما هستند که اگر در زمانی که ما به آنها نیاز داریم اجابت شوند برای ما ارزش دارند اما بعد ها ارزشی نخواهند داشت و یا حتی اگر داشته  باشند  خیلی لوس و بی مزه می شوند .. مثل همین تپش های قلب  من .. مثل همین باورهای کو دکانه ی من .. مثل همین لجبازیهای ساده ی خیال من برای حفظ همه ی ارزشهای برفی من .. امشب از همون شبهاست .. از همونها که من می خواهم دل و جونم و یک جا توی آیینه بزارم .. از همونها که باید توی آیینه رو نگاه کنی .. از همونها که باید روی طاقچه رو ببینی .. در و وا کن .. امشب از همون شبهاست که باید زیر پادری رو دید .. همین امشب فقط .. همین ..

+ نوشته شده در Mon 29 Oct 2007ساعت 10:39 PM توسط من

..

چه فایده داره حتی اگه دوست داشته باشی ..

چه فایده داره حتی اگه دوست نداشته باشم ..

چه فایده داره حتی اگه برای خودم نباشم  ..

چه فایده داره حتی اگه برای خودت باشی ..

چه فایده داره حتی اگه ..

چه فایده داره  و اگه ..  ( با فتح " و " )

و اگه ..  ( با فتح  " و " )

چه فایده داره حتی اگه با فتحه و یا کسره ..

چه فایده ..

داره ؟؟

ه .. ( با کسره " ه " ) به اضافه ی یه " ه " تنهای دیگه ی چسبیده به بغل " ه " اولی اما ساکن .. با دو تا نقطه ..

ته مونده :

راستی خوشمله .. آره .. اینجا نوشتم آخ کوچولو یه لیوان آرامش لطفاً.. آره .. با خودت  بودم .. با شما  کوچولو .. میگم شما  برو  دنبال یه لیوان آرامش لطفاً .. منم  قول میدم  وقتی پیداش کردم تا ته ش نخورم  .. من از شما  .. شما  از من .. نصف .. نصف ..

+ نوشته شده در Sun 28 Oct 2007ساعت 3:22 PM توسط من

.. مغز که مغز نیست .. کندوی زنبوره .. از بس سوراخ داره .. از بس وز وز داره .. از بس کش داره.. بدم می آد خب .... مغز که مغز نیست .. عروسی ننه ی حاجی عباسه انگار .. از بس دمبل و دیمبل داره .. از بس سوت می کشه .. از بس رنگ نیناش ناش داره .. بدم می آد خب .... مغز که مغز نیست .. در حد آفتابه ست .. از اون قرمزای دو آتیشی که هی میزنن به همه جاش و میگن : قرمز خون منه ٬ پ-ر-س-پ-و-ل-ی-س جون منه .. بدم می آد خب .. از خونه امون بدم می آد .. من از من بدم می آد .. از چیزی که خوشم می آد بدم می آد خب  .. بدم می آد خب .. بدم بیاد خب .. بدت بیاد خب .. بدش بیاد خب .. بیاد .. خب .. خب ؟؟ خب !! مغز که مغز نیست .. عین بشکه ی نفت گوشه ی حیاط خونه امونه.. یادش بخیر .. اون قدیما .. اه .. چقدر هم بو می داد .. اه .. بدم می آد خب .. ولش کن خب .. اه .. اه .. اه ..

+ نوشته شده در Fri 26 Oct 2007ساعت 4:24 PM توسط من

o o

______________

آدم گدا ٬ اینهمه ادا ؟؟

o o

______________

 

+ نوشته شده در Fri 26 Oct 2007ساعت 11:5 AM توسط من

.. و باز هم این روزها من دلم شانه شانه ٬ شانه می خواهد تا سرم را روی هر شانه به یک نشانه .. به یک نوازش .. به یک دل خوش ٬ خوش کنم  .. احساس می کنم خیلی باز ٬ جدا از هم دارم می لولم . میدانی ؟؟ دارم از عرض زندگی می کنم این روزها .. مثل اینست که شاید نبودنت را فراموش کنم .. یعنی خواستن .. خواستن تو ..

+ نوشته شده در Thu 25 Oct 2007ساعت 3:29 AM توسط من

چقدر خوابم می آد و هی می خوام بخوابم  و هی نمی خوام بیدار بمونم .. همه ی جمعه و شنبه و یک شنبه و دو شنبه و حتی همه ی امروز رو هم که سه شنبه ست با خود امروز فقط و فقط و فقط و فقط و فقط ( شد ۵ بار ؟؟ به اندازه ی ۵ روز ؟؟ ) من بودم و من بودم و من بودم و من بودم و من بودم و زیبا شیرازی .. زیبا شیرازی .. زیبا شیرازی .. زیبا شیرازی .. زیبا شیرازی ..!! باید از هر روزش ۵ بار و از هر بارش ۵ صفحه مشق کنم .. مشق  کنم .. مشق کنم ..مشق کنم .. مشق کنم ..!! باز !! باز !! باز !! باز !! باز !!

" ه‍ "وس دارم با همین  "ه‍ " ای دوچشم ..

هر دو چشم به یک " ه‍ " ای ما نفس می کشد ..

به یک " ه‍ " ای فراموش شده ..

۲ تا سوراخ مثلثی و یک حفره ی هلالی ..

«هـِ» یا اصطلاحاً همون  «هـِ یِ دوچشم»

شكل حرف
جدا آغازی میانی پایانی
ه ه‍ ‍ه‍ ‍ه
 
 !! هههه !!

  ته مونده :

یک : خط آخر و شکل حرف از سایت GOOGLE کپی برداری شد .

دو : دنیا همیشه اینجور نمی مونه ..

سه : تو هم اینطور نمی مونی ..

چهار : عروسکهاتو واسه بازی میشه از زیبا شیرازی دانلود کرد ؟؟ ..

پنج : آخ کوچولو یه لیوان آرامش لطفاً ..

+ نوشته شده در Tue 23 Oct 2007ساعت 6:43 PM توسط من