من دلم سخت گرفته است .. من دلم کباب می خواهد .. کباب ِ مغز .. نمک می پاشم به همین زخمم تا خوب بسوزد همین جا روی همین آتشی که مغزم را روی آن سیخ می کشم .. کباب .. کباب .. کباب است دلم .. کباب !! می سوزد مغزم و تنها پناه می برم به دستهایم و خداااااا .. من هنوز هم از دستت عصبانیم فریبا .. خیلی هم عصبانی .. اما اینها دلیل نمیشود که دلمممممم .. آخ دلم .. انگار من هستم و یک گوشه ی دنج و همه ی آوارهای سیاه دنیا روی سر ِ خرابم .. گوشهایم را گرفته ام فریبا .. گوشهایم را گرفته ام .. چشمهایم را می بندم و درست همین گوشه ی تلخ ٬ سرم را با همه وحشتم از نگاه به آنچه نمیتوانم می دزدم و باور نمی کنم که آن چشمان زلال و معصوم همه ی این روزها را شیطنت نکرده است ..
+
نوشته شده در Tue 15 Apr 2008ساعت 11:42 PM توسط من

بعضی چراها زندگیتو عوض می کنند .. بعضی عوضی ها هم زندگیتو چرا می کنند .. تو هم مثل بز زل زدی تو صورت بعضی هاشون و .. ؟؟ گوسفند بی چاره .. علف تموم شد !!
+
نوشته شده در Fri 11 Apr 2008ساعت 4:6 PM توسط من

از سر گرممان می شود .. تب می کنیم آنقدر که لیوانها آب ِ سرد هم فرو نمی کِشد عطشمان را .. لعنت می فرستیم زمین را .. نفرین می کنیم زمان را .. سهممان را میخواهیم از هم .. از همه .. از پروردگار و از روزگارش .. .. تا سر سردمان می شود .. لرز می کنیم .. آنقدر که کیسه ها آب ِ گرم هم بالا نمی برد دمای بدنمان را .. قسمت می شویم .. بیشتر از پندارمان نصیبمان می گردد .. // همانها که طلب داشتیم // .. ارث آباء و اجدادیمان را می گویم .. مثال نیست .. عین خودش است .. ذاتش مهم نیست .. به هر سو که باشیم با سرعت بر میگردد به سوی خودمان .. واقعیت همین است .. همه ی سهممان درست اندازه ی خودمان .. لا کردار از فحش خواهر و مادر هم بدتر است .. لیز و لبریز .. تفِ سر بالا را می گویم ..
+
نوشته شده در Thu 10 Apr 2008ساعت 2:21 AM توسط من

دل آسمان پر از ابرهای کبود و خاکستری دارد می بارد . باد خنکی هم همزمان می وزد . به نظرم سرد است اما نه خیلی . از بهار هم فعلا شاخه های تکیده و درختهای قد بلند و خشکیده را تا جایی که چشم کار میکند میشود دید . اما من حس خوبی دارم . حس می کنم روزهای خوبی را قرار است ببینم . حسی مثل خواستن و رسیدن . شاید هم خود خودش باشد . چقدر همه چیز آرام و باور نکردنی تغییر میکند . چقدر آدمها به نظرم عجیب می آیند .چقدر بعضی هاشان هم احمق . البته من فرض می کنم . درست مثل آن پسرک فربه ی ۱۵ - شاید هم - ۱۶ ساله ای که از بس حجیم بود نصف تیشرتش داخل شلوار و نصف دیگرش از بیرون به من دهن کجی میکرد و همه ی فکر و ذهنش خوردن large curly fries و large diet coke بود .. همراه با ساندویچش که اتفاقن آن هم large بود . همه چیز را می خواست بخورد آن هم از نوع large اش .. حتما همینطور هم زندگی میکند گشاد و پهن .. ناخودآگاه از فکر همه ی اینها و اینکه اگر سر و پای این بشر را بهم بدوزند میشود جای توپ ازش استفاده کرد ٬ خنده ام گرفته بود و او که از من پرسید : what is funny ؟؟
+
نوشته شده در Fri 4 Apr 2008ساعت 5:3 PM توسط من

سکوت به یاد سحر و زمزمه های دلتنگی اش ..
+
نوشته شده در Wed 26 Mar 2008ساعت 11:37 PM توسط من
