تبليغاتX
من و MAN - بابایی اما برای من فقط یک نفر نیست ..

من و MAN

True Beauty

 من فقط یک نفرم که بابایی مرا دخترش صدا می زند .. من یک نفرم که نمیگویم فقط اما بابایی مرا دخترش میداند .. یک نفر که بابایی دوستش میدارد .. یک نفر که بابایی این روزها بدجوری دارد روی اعصابم تاتی تاتی می کند .. دستهایش را روی سر من می گذارد .. گیرهای پدرانه میدهد و میخواهد توانایی های مرا بخنداند .. دلش برای من میسوزد انگار .. برای دخترش که  این روزها چشمهایش خشک نمی شوند .. برای دختری که آنقدر دلش این روزها بغل بابایی میخواهد تا یک دل سیر زار بزند .. که برایش بگوید این روزها اگر این دختر بد اخلاق و لجباز شده فقط به خاطر این است که خود ِ شما همیشه لی لی به لالایش گذاشته اید .. خب لوس می شود دیگر !! گوشم نگرانی های بابایی را پشتش می اندازد .. نمیدانم چرا ؟؟ !! و صدای save شده ای که مدام ذهنم را زیر و رو می کند : // اَلو .. بابایی هستم .. سرما خوردم یک کم .. صدام گرفته .. // .. و چقدر صدایتان را دوست میدارم آن زمان که صدایم می کنید و من احساس می کنم لبریزم از حسی کودکانه .. حسی شاید به خاموشی ِ تمام لحظاتی که به لجبازی ِ دخترک می خندد .. و حالا این دختر بابایی هست که کمی دلتنگ و سرکش ٬ میان لذت خاطراتش رها می شود .. همان دختری که غرق در عذاب ِ کودکانه اش میمیرد ..!! همان که یک دلش کافی است تا برای همه ی صبوریهای پدرانه اتان .. برای همه ی ناز کشیدنها و همه ی قهر و آشتی کردنها ٬ تنگ شود .. بابایی برای دخترش فقط یک نفر نیست .. یک دنیای بزرگ است که یک چشم دخترش کافی است تا همیشه برای همه ی دلتنگی هایش اشک بریزد .. فقط یک چشمش !!  

+ نوشته شده در Fri 13 Jun 2008ساعت 11:59 PM توسط من