دست به تن این روزها نمیزنم . می ترسم قرارش به هم بخورد .. مثل حال من که این روزها به همه چیز دارد عُق می زند .. حالم از همه ی ترکیبهایی که رو به روی چشمهایم تجزیه میشوند بدجوری به هم میخورد .. بدم می آید از تو که حتی نمیفهمی من این روزها آنقدر حالم خوش نیست که حتی شعور بی شعور من هم به حواله کردن ِ دلخوشیهایت به سر ِ یک لحظه از باورم نمی خندد .. پشیمانم .. مثل سگ دارم واق میزنم و دُم تکان میدهم تا شاید بفهمی که دیگر حتی استخوانهایت را که به اکراه جلوی رویم می اندازی مزه ی هیچ قابلمه ی خوشمزه ای نمی دهد ..!!
+
نوشته شده در Sat 30 Aug 2008ساعت 0:6 AM توسط من
